|
آسمونی | ||
|
ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود . شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج ، نیمه های شب صدای فریاد و ناله شنید برخاست و از خانه بیرون آمد صدای فریاد و ناله های دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش می رسید . مبهوت فریاد ها و ناله ها بود که شبان دست بر شانه اش گذاشت و گفت : این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده ، این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شبها ناله هایش را می شنویم . چون در بین ما نیست همین فریاد ها به ما می گوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال می شویم . که نفس می کشد . ناصر خسرو گفت می خواهم به پیش آن مرد روم . مرد گفت بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد . ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود . [ ] [ ] [ عطارد ]
یک
پیرزن چینی دوکوزۀ آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت
، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می کرد یکی از این کوزه ها ترک داشت ، در حالی که کوزه دیگر بی عیب و سالم بود و همۀ آب را در خود نگه می داشت . هر بار که زن پس از پرکردن کوزه ها ، راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود ، آب از کوزه ای که ترک داشت چکه می کرد و زمانی که زن به خانه می رسید ، کوزه نیمه پر بود.................... دو سال تمام ، هر روز زن این کار را انجام می داد و همیشه کوزه ای که ترک داشت ، نیمی از آبش را در راه از دست می داد . البته کوزۀ سالم و بدون ترک خیلی به خودش می بالید. ولی بیچاره کوزۀ ترک دار از خودش خجالت می کشید ، از عیبی که داشت و از این که تنها نیمی از وظیفه ای را که برایش در نظر گرفته بودند ، می توانست انجام دهد پس از دوسال سرانجام روزی کوزۀ ترک دار در کنار جویبار به زن گفت : من از خویشتن شرمسارم . زیرا این شکافی که در پهلوی من است ، سبب نشت آب می شود و زمانی که تو به خانه می رسی ، من نیمه پر هستم . پیرزن لبخندی زد و به کوزۀ ترک دار گفت : آیا تو به گل هائی که در این سوی راه ، یعنی سوئی که تو هستی ، توجه کرده ای ؟ می بینی که در سوی دیگر راه گلی نروئیده است . من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم ، و برای همین در کنار راه تخم گل کاشتم تا هر روز که از جویبار به خانه بر می گردم تو آنها را آب بدهی. دو سال تمام ، من از گل هائی که اینجا روئیده اند چیده ام و خانه ام را با آنها آراسته ام . اگر تو این ترک را نداشتی ، هرگز این گل ها و زیبائی آنها به خانۀ من راه نمی یافت هر یک از ما عیب ها و کاستی های خود را داریمولی همین کاستی ها و عیب هاست که زندگی ما را دلپذیر و شیرین می سازد ما باید انسان ها را همان جور که هستند بپذیریم و خوبی را که در آنهاست ببینیم برای همۀ شما کوزه های ترک برداشته آرزوی خوشی می کنم و یادتان باشد که گل هائی را که در سمت شما روئیده اند ببوئید از کاستی های خود نهراسیمزیرا خداوند در راه زندگی ما گل هائی کاشته است که کاستی های ما آنها را می رویاند [ ] [ ] [ عطارد ]
امسالتو سال جدید خیلی بیشتر دوستت دارم مخلصیما هوامونو داشته باش خیلی مردی خیلی باحالی دمت گرم که خاطرم به خاطرت آرومه [ ] [ ] [ عطارد ]
يادآوري ارزش والاي مادر
همه
خاطره های مردم چین از روز دوازدهم مه 2008 (23 اردیبهشت 87) تیره
است اما آنان دیگر نمی خواهند وحشت خود در آن زمان را مرور کنند. وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند. زن با حالتی عجیب به زمین افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود. ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه ، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است. بچه زنده است. وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه - چهار ساله ای از زیر آن بیرون کشیده شد.نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود. گزارش ایسکانیوز می افزاید ، او در خواب شیرینش نمی دانست چه فاجعه ای وطنش را ویران کرده و مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود قربانی شده است مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد: عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت !! [ ] [ ] [ عطارد ]
چه احمقانه ازت به خاطر گناهامون دور میشیم.حالا که خوب نگا می کنم می بینم بودنت...خوشحال بودنت یعنی گناه نکردن من فقط و فقط مایه آرامش زندگی خودمه وگرنه تو چه نیازی به من داری............ می دونم خوب می دونم هیچکی قد تو دوسم نداره............وقتی گناه هست دیگه آرامشی نمی مونه....می بینی چه قد خودخواهم میخوامت واسه آرامشم.........بازم واسه خودم......هنوزم کوچیکم .....بهم فرصت بده........یه دفعه نمی تونم پرش با اوجی داشته باشم.................هواموداشته باش عزیز.......کمکم کن....اگه از پشت بگیریم می تونم باور کنم که یه روز همین دستا واسه همیشه آغوش وجودم میشه.........
دوستت دارم............. [ ] [ ] [ عطارد ]
[ ] [ ] [ عطارد ]
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود
دلم اگر به دست تو به نیزه ای نشان شود
برای زخم نیزه ات سینه سپر نمی شود
صبوری و تحمل ات همیشه پشت شیشه ها
پنجره جز به بغض تو ابری و تر نمی شود
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود
به فکر سر سپرد نم به اعتماد شانه ات
گریه بخشایش من که بی ثمر نمی شود
همیشگی ترین من لاله نازنین من
بیا که جز به رنگ تو دگر سحر نمی شود
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود... [ ] [ ] [ عطارد ]
![]() خدای مهربونم.قدرت بده.قدرت بده که بزرگ شمو فقط رو پای خودم وایسم.باپشتی که فقط متصل به تو اه. تکیه گاه قرص من تنهام نزار.کمکم کن وظیفه ای که بر عهده مرو انجام بدم.دوستت دارم و می دونم تو تنها کسی هستی که همیشه و تو همه لحظات کنارم بوده.این دفعه دستم تو دستای تو ا.نمیزارم دیگه زمین بخورم. به قدرت تو احتیاج دارم.کمکم کن از پس خودمو زندگیم بربیام.یا الله.فقط تورو صدا می کنم و فقط از خودت یاری میخوام.دوستت دارم.با همه قلبم [ ] [ ] [ عطارد ]
حکايت است که پادشاهي از وزيرخدا پرستش پرسيد: بگو خداوندي که تو مي پرستي چه مي خورد، چه مي پوشد ، و چه کار مي کند و اگر تا فردا جوابم نگويي عزل مي گردي. وزير سر در گريبان به خانه رفت . وي را غلامي بود که وقتي او را در اين حال ديد پرسيد که او را چه شده؟ و او حکايت بازگو کرد. غلام خنديد و گفت : اي وزير عزيز اين سوال که جوابي آسان دارد. وزيز با تعجب گفت : يعني تو آن ميداني؟ پس برايم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه ميخورد؟ - غم بندگانش را، که ميفرمايد من شما را براي بهشت و قرب خود آفريدم. چرا دوزخ را برميگزينيد؟ - آفرين غلام دانا. - خدا چه ميپوشد؟ - رازها و گناه هاي بندگانش را - مرحبا اي غلام وزير که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد ولي باز در سوال سوم درماند، رخصتي گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومين را پرسيد. غلام گفت : براي سومين پاسخ بايد کاري کني. - چه کاري ؟ - رداي وزارت را بر من بپوشاني، و رداي مرا بپوشي و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به درگاه شاه ببري تا پاسخ را باز گويم. وزير که چاره اي ديگر نديد قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند پادشاه با تعجب از اين حال پرسيد اي وزير اي چه حاليست تو را؟ و غلام آنگاه پاسخ داد که اين همان کار خداست اي شاه که وزيري را در خلعت غلام و غلامي را در خلعت وزيري حاضر نمايد. پادشاه از درايت غلام خوشنود شد و بسيار پاداشش داد و او را وزير دست راست خود کرد [ ] [ ] [ عطارد ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||